فروش مودم فیبر نوری

مطالب پیشنهادی از سراسر وب

» داستان هیولا : م،سرخوش ( بخش دوم )

داستان هیولا : م،سرخوش ( بخش دوم )

هیولا


(بخش دوم )


طراحی جذاب و منحصربه فرد جواهرات تیفانی مطلب مرتبط طراحی جذاب و منحصربه فرد جواهرات تیفانی

شبی مثلِ تمامِ شب‌ها خوابیدیم، و صبح زیبا دیگر بیدار نشد. دکترها گفتند در خواب سکته کرده. نمی‌خواهم درباره‌ی مرگِ همسرم، روزهای بعد از آن، و احساساتِ چندگانه و غریبی که داشتم زیاد چیزی بنویسم. همان‌طور که گفتم من نویسنده نیستم، و شک دارم حتی اگر نویسنده‌ی کارکشته‌ای بودم هم می‌توانستم آن حالات روانی، آن بُهتِ عمیق، آن سرگشتگی، آن یأس و پوچیِ نزدیک به جنون را درست توصیف کنم. فقط همین‌قدر می‌دانم تا مدتی در حالتی بینِ مرگ و زندگی سرگردان بودم، و چیزی جز یک تاریکیِ بی‌انتها درونم احساس نمی‌کردم. چهار پنج روز بعد از خاک‌سپاری، زنگِ خانه را زدند. خیلی از هنرجوها برای مراسم آمده بودند، و خیلی‌ هم بعد از مراسم برای سرسلامتی می‌آمدند. در را که باز کردم، بغچه‌ی سیاه خودش را توی بغلم انداخت. من را محکم گرفته بود و می‌لرزید. او را به خانه بردم. در همان اتاقی نشستیم که همیشه با زیبا و او تمرین می‌کردیم.

گفت: «ببخشید که زودتر نتونستم بیام».

صدایش خفه و گرفته بود. گفتم: «زیبا دوستت داشت».

«بابت ویلون شرمنده».

«نباید از اول قبولت می‌کردم».

صدای هق‌هقش بلند شد. اول آرام بود، بعد ضحه می‌زد. نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم. تازه یادم افتاد که جلوی در، من را بغل کرده بود! یعنی باید مثلِ کودکی او را بغل می‌کردم تا آرام شود؟ گفتم: «زیبا اگه بود ناراحت می‌شد ببینه این‌طوری می‌کنی».

صدای گریه‌اش قطع شد. گفت: «دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم. بابا می‌گه خاله زیبا جاش تو آتیش جهنمه. می‌گه بهتر که مُرد و بیشتر گناه نکرد. می‌گه...»

باز زد زیر گریه و با بغض داد ادامه داد: «ازش متنفرم».

حس کردم قلبم فشرده، و تاریکیِ درونم متراکم‌تر شد. هیولا داشت رشد می‌کرد و من را از درون می‌خورد. مشت‌های گره‌کرده‌ام می‌لرزیدند. چیزی نگفتم. از اتاق بیرون رفتم. از صدای بسته‌ شدنِ درِ حیاط فهمیدم رفته است. در خانه راه می‌رفتم. دلم می‌خواست چیزی را نابود کنم، بشکنم، خُرد کنم، بکوبم، لِه کنم، بُکُشم...

ویولنی برداشتم. محکم ایستادم. پاهایم را کمی باز گذاشتم. ساز را بینِ چانه و شانه‌ام گرفتم. دست‌هایم هنوز می‌لرزیدند. چشم‌هایم را بستم...

در این چند روز دستم به ساز نخورده بود - اتفاقی که در پنجاه سالِ گذشته سابقه نداشت. چیزی درونم داشت فوران می‌کرد. باید بیرونش می‌ریختم. آرشه را بالا آوردم و روی سیم‌های بم کشیدم. اولین نُت‌ها، نُت‌های بعدی را از عمقِ تیرگی‌های وجودم بیرون کشیدند. نُت بعد از نُت، میزان بعد از میزان... بداهه و دیوانه‌وار می‌نواختم، بدونِ این‌که فکرم کار کُنَد. اگر هزار سال دیگر هم زنده بمانم گمان نمی‌کنم بتوانم چنان قطعه‌ای را دوباره اجرا کنم. آرشه و انگشتانم نبودند که روی ساز حرکت می‌کردند، روحم بود. وجودم بود. هستی‌ام بود. خدایم بود. نمی‌دانم اسمش چیست، اما همان چیزی بود که همیشه می‌دانستم هست و نمی‌دانستم چیست. چیزی بود بیرون از من، یا بهتر بگویم من درونِ آن شناور بودم. چیزی که کنترلم می‌کرد و دست‌هایم را حرکت می‌داد. حضورش چنان نزدیک و ملموس بود که با وجودِ مدهوشی، هوشیارانه درکش می‌کردم.

بعد واقعاً از هوش رفتم. روی دو زانو پایین آمدم و ساز از دستم افتاد. به حالتِ سجده سرم را روی زمین گذاشته و خودم را بغل کردم. مثلِ جنینی روی زمین افتادم. آخرین چیزی که فهمیدم این بود که برای اولین مرتبه بعد از مرگِ زیبا، دارم گریه می‌کنم.

کمی بعد از مرگِ زیبا، هاسکی هم تنهایم گذاشت. تا یک هفته، روزها از لانه‌اش بیرون نمی‌آمد و هر شب زوزه‌ می‌کشید. وجودش را پاک فراموش کرده بودم. حتی حوصله نداشتم آب و غذایش را بدهم. بیشترِ روز را یا در اتاق و روی تخت بودم، یا می‌رفتم گورستان. فردای روزی که دخترِ همسایه آمد، هاسکی مُرد.

در لانه‌اش افتاده و بدنش خشک شده بود. گفتم حتماً حیوان از دوریِ صاحبش دق‌مرگ شده. جسدش را در ماشین گذاشتم و بردم در بیابان‌های بیرونِ شهر، جایی خلوت خاکش کردم. گاهی فکر می‌کردم اگر هاسکی نمی‌مُرد شاید از خانه بیرونش می‌کردم، یا می‌فروختمش. تحملِ وجودش را بدونِ زیبا نداشتم. اگر همسرم بود می‌گفت «باز داری حسودی می‌کنی».

کم‌کم به خودم آمدم و دوباره زندگی را شروع کردم. دست‌ودلم به اجرا نمی‌رفت، ولی چندتایی هنرجوی سطحِ بالا که همیشه پی‌گیر و در تماس بودند را گل‌چین کردم، و هفته‌ای سه روز برایشان کلاس خصوصی گذاشتم.

نبودنِ زیبا چیزی نبود که بشود به آن عادت کرد، اما چاره‌ای هم نبود. گاهی بی‌اختیار صدایش می‌کردم یا در خانه دنبالش می‌گشتم. مثلِ کسی بودم که پایش را قطع کرده باشند، ولی او هنوز حس کند آن پای قطع شده می‌خارد یا مورمور می‌شود.

دختر همسایه را تا اواسطِ زمستان ندیدم، همان وقتی که پدرش را کُشتم.


تصاویر پس‌زمینه کویر و بیابان مطلب مرتبط تصاویر پس‌زمینه کویر و بیابان

پدرش را گاهی در کوچه یا موقعِ خرید می‌دیدم. مثلِ قبل ظاهر را حفظ می‌کردیم: سلام و احوال‌پرسی و خدا بیامرزد... وقتی تسلیت گفت دستم را در جیب شلوارم مشت کردم و محترمانه جواب دادم. چه‌قدر دوست داشتم جلوی همه کشیده‌ای حواله‌ی صورتش کنم. اما گذشت، و سعی کردم فراموش کنم.

در خانه نردبانِ چوبی‌ای داشتم که هروقت لازم می‌شد بالای پُشتِ‌بام بروم از آن استفاده می‌کردم. آن روز صبح وقتی بیدار شدم، دیدم حیاط سفیدپوش است. برفِ سنگینی بود و هنوز ادامه داشت. لباس گرم پوشیدم و به حیاط رفتم. پارو گوشه‌ی ایوان بود. اول روی ایوان را تمیز کردم و راهی تا جلوی در باز کردم. بعد رفتم سراغِ نردبان. خیلی وقت بود روی پشتِ بام نرفته بودم. نردبان را به دیوار تکیه دادم و بالا رفتم. کارم که تمام شد، موقعِ پایین آمدن، تا پایم را روی پله‌ی سوم گذاشتم، پله از زیرِ پایم در رفت و نردبان افتاد. به‌موقع پارو را ول کردم و لبه‌ی بام را چنگ زدم. چند ثانیه همان‌طور آویزان ماندم و به پایین نگاه کردم. می‌دانستم تا کفِ ایوان ارتفاعی نیست، اما می‌ترسیدم خودم را بیندازم. بالاخره دستم آن‌قدر درد گرفت که ناچار لبه‌ی ایوان را ول کردم. ضربه از چیزی که تصور کرده بودم محکم‌تر بود، اما آسیب جدی ندیدم. پایم کوفته و کمرم رگ‌به‌رگ شد. نردبان را برداشتم و پله‌ی در رفته را جا زدم. باید در اولین فرصت آن را با میخ محکم می‌کردم. این فرصت هیچ‌وقت پیش نیامد. نزدیکِ غروب، همسایه آمد درِ خانه و خواست نردبان را به او بدهم تا برف‌های پشتِ‌بام را پارو کند. گفت نردبانِ خودشان را به کسی امانت داده و الآن که از سرِ کار برگشته دیده برفِ روی بام سنگین است. گفتم: «بله، حتماً».

وقتی می‌رفتم نردبان را بیاورم گفت: «خدا بد نده؟»

«طوری نیست، پیری و هزار درد».

«از پیری نیست اَخوی. روحشون شاد، ولی باید به‌ فکرِ خودت هم باشی. البته... شما که دوروبرت زیاده ماشاالله».

لبخندی زورکی زدم و نردبان را دستش دادم. اگر آن حرف را نمی‌زد شاید الآن زنده بود، ولی خوب یادم هست عمداً جوری نردبان را دادم که متوجه پله‌ی لق نشود. و متوجه نشد. زود داخلِ خانه رفتم و پُشتِ پنجره گوش ایستادم. وضعِ پله جوری بود که موقعِ بالا رفتن معمولاً پا روی آن گذاشته نمی‌شد. فقط موقعِ پایین آمدن، و درست زمانی که در بدترین موقعیت هستی و می‌خواهی تعادلت را بینِ بام و نردبان به‌دست بیاوری، باید روی آن پله پا می‌گذاشتی.

همه جا ساکت بود. من صدای گرمپ‌گرمپِ قلبم را که هر آن تندتر می‌شد می‌شنیدم. صدای تَپ‌تَپِ افتادنِ برف‌ها روی ایوانِ همسایه مثلِ مُشتی بود که به سرم کوبیده می‌شد.

بالاخره صدا قطع شد. می‌خواستم به حیاط بدوم و داد بزنم «نیا پایین...» اما دستِ قدرتمندِ هیولایی که مدت‌ها بود درونم زندگی می‌کرد گلویم را گرفته بود. بعضی لحظاتِ زندگی هست که در آن آدم خودش هم نمی‌داند چه می‌خواهد. انگار براده‌ی‌ آهنِ بی‌اختیاری است بینِ دو قطبِ آهن‌ربا. من هم آن لحظه احساس دوگانه و عجیبی داشتم. هم دلم می‌خواست بیفتد و به فجیع‌ترین شکلِ ممکن بمیرد، هم دعا می‌کردم به هر شکلی هست پا روی آن پله نگذارد...

و البته اتفاقِ اولی افتاد.

صدای فریاد را که شنیدم چشم‌هایم را بستم و لرزیدم. نمی‌دانم از ترس بود یا از شادی. شاید هم از شادیِ خودم ترسیده بودم. بعد صدای جیغ‌های زنش آمد.

گردنش شکسته بود. تا چند روز از خانه بیرون نرفتم. مدام منتظر بودم کسی زنگِ خانه را بزند و از من بازجویی کند. خبری نشد. روزِ چهارم، بالاخره زنگ زدند.

دخترش بود. نردبان را پَس آوَرده بود. جز سلامی کوتاه حرفی نزدیم. نردبان را به دیوار تکیه دادم و رفتیم داخل. در اتاقِ تمرین نشستیم. گفتم: «خیلی متأسفم دخترم».

پوشیه‌اش را کنار زد. زیبا حق داشت، دخترِ قشنگی بود. چهره‌اش معصوم و دوست‌داشتنی بود. نمی‌توانستم به چشم‌هایش نگاه کنم. گفت: «می‌شه ساز بزنم؟»

با سر پاسخ مثبت دادم. بلند شد. چادرش را درآوَرد. روسری‌اش را مرتب کرد. ویولنی برداشت. محکم ایستاد. پاهایش را کمی باز گذاشت. ساز را بینِ چانه و شانه‌اش گرفت. چشم‌هایش را بست... آرشه را بالا آورد و روی سیم‌های بَم کشید. آهنگی که می‌زد به‌نظر بداهه و بدونِ فکر می‌آمد، اما من آن را خوب می‌شناختم.

آهنگ که تمام شد، چشم‌ها و گونه‌های هر دوی ما خیس بود. گفت: «بازم میام. دیگه هر وقت دلم خواست می‌تونم بیام».

«قدمت روی چشم».

جلو آمد. دست‌هایش را دورم حلقه کرد و سرش را روی سینه‌ام گذاشت. دست روی شانه‌هایش گذاشتم. کمی فاصله گرفتم و گفتم: «زیبا خیلی دوستت داشت دخترم».

چند ثانیه در چشم‌های هم خیره شدیم. بعد چادرش را پوشید و پوشیه‌اش را بست. وقتی از در بیرون می‌رفت گفت: «تقصیرِ شما نبود».

زبانم بند آمده بود. یعنی می‌دانست؟ کمی مکث کرد و ادامه داد: «هاسکی رو اون کُشت. دیدم گوشت سمی براش انداخت».


پایان.



تبلیغات در ارم بلاگ
فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  مصباح ترمز   |   لینک پرومکس   |   خرید کتراک   |   فروش تجهیزات ویپ   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   آزمون نظام مهندسی   |   خرید آنتی ویروس   |   توری سایبان گلخانه   |   تعبیر خواب   |   مشاور ایرانی در لندن   |   مجله آشپزی   |   بلاگسازان  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


تبلیغات☆افزایش بازدید و افزایش فروش☆ در ارم بلاگ تبلیغات☆افزایش بازدید و افزایش فروش☆ در ارم بلاگ مشاهده