تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال
دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
وقتی که میس «امیلی گریرسن» مُرد، همه اهل شهرِ ما به تشییع جنازهاش رفتند. مردها از روی تأثرِ احترامآمیزی که گویی از فروریختن یک بنای یادبودِ قدیمی در خود حس میکردند، و زنها بیشتر از روی کنجکاوی برای تماشای داخلِ خانهی او. جز یک نوکر پیر – که معجونی از آشپز و باغبان بود – دستکم از ده سال به این طرف کسی آنجا را ندیده بود.
این خانه، خانهی چهارگوشِ بزرگی بود که زمانی سفید بود، و با آلاچیقها و منارهها و بالکونهایی که مثل طومار پیچیده بود به سبکِ سنگینِ قرن هفدهم تزیین شده بود، و در خیابانی که یک وقتی گلِ سرسبدِ شهر بود قرار داشت. اما به گاراژها و انبارهای پنبه دستدرازی کرده بودند. حتی یادبودها و میراثِ اشخاصی مهم و اسم و رسمدار را از آن صحنه زدوده بودند. فقط خانهی میس امیلی بود که فرتوتی و وارفتگیِ عشوهگر و پابرجای خود را میان واگونهای پنبه و تلمبههای نفتی افراشته بود – وصلهی ناجوری بود قاتیِ وصلههای ناجورِ دیگر.
و اکنون میس امیلی رفته بود به مردگانِ مهم و باصلابتی بپیوندد که در گورستانی که مستِ بوی صندل است، میانِ گورهای سرشناس و گمنامِ سربازان ایالت متحده و متفقین که در جنگِ جفرسن به خاک افتادند، آرمیدهاند.
میس امیلی در زندگی برای شهر بهصورت یک عادت دیرینه، یک وظیفه، یک نقطهی توجه، یا نوعی اجبارِ موروثی درآمده بود؛ و این از سال ۱۸۸۴، از روزی شروع میشد که «کلنل سارتوریسِ» شهردار - همان کسی که قدغن کرده بود هیچ زنِ سیاهی نباید بدون روپوش به خیابان بیاید - میس امیلی را از تاریخ فوت پدرش به بعد برای همیشه از پرداخت مالیات معاف کرده بود. نه اینکه میس صدقه بپذیرد، بلکه کلنل سارتوریس داستان شاخ و برگداری از خودش درآورده بود، بهاین معنی که پدرِ میس امیلی پولی از شهر طلبکار بوده و شهر از لحاظِ صرفهاش ترجیح میداد که قرضش را به این طریق بپردازد. البته چنین داستانی را فقط آدمی از نسل و طرز تفکر کلنل سارتوریس میتوانست از خودش بسازد، و فقط زنها میتوانستند آن را باور کنند. وقتی که آدمهای نسل بعدی، با طرز تفکر تازهی خود، شهردار و عضو انجمن شهر شدند، این قرار مختصری نارضایتی ایجاد کرد. اول سال که شد، یک برگ ابلاغیهی مالیات توسط پست برای میس امیلی فرستادند. ماهِ فوریه آمد و از جواب خبری نشد. آنوقت یک نامهی رسمی به او نوشتند و ازش خواهش کردند که سرِفرصت سری به مقرِ کلانتر بزند. یک هفته بعد خود کلانتر یک نامه به او نوشت و تکلیف کرد به دیدنش برود، یا اینکه اتومبیلش را برای او بفرستد. در پاسخ یادداشتی دریافت کرد که روی یک برگ کاغذ کهنهی قدیمی به خط خوشِ ظریف و روان، با جوهرِ رنگ باختهای نوشته شده بود؛ به این مضمون که ایشان دیگر از منزل بیرون نمیروند. برگ ابلاغیهی مالیات هم بدونِ شرح و توضیحی به یادداشت ضمیمه شده بود. انجمنِ شهر جلسهی مخصوصی تشکیل داد. هیئتی مأمورِ ملاقات با او شد. اعضای هیئت رفتند و در زدند. دری که هشت یا نه سال یا بیشتر بود که کسی از میان آن نگذشته بود. از همان زمانی که میس امیلی تعلیم نقاشیِ چینی را ترک کرده بود. همان پیرمرد سیاهی که نوکرِ میس امیلی بود، اعضای هیئت را به داخلِ سالن دنج و تاریکی راهنمایی کرد. از این سالن یک پلکان به میانِ تاریکیهای بیشتری بالا میرفت. بوی زُهمِ گرد و خاک و پان میآمد. بوی سرد و مرطوبی بود. پیرمردِ سیاه آنها را به سالنِ پذیرایی راهنمایی کرد. سالن با مبلهای سنگینی که روکش چرمی داشتند آراسته شده بود. وقتی که نوکر پردهی یکی از پنجرهها را کنار زد، دیدند که چرمِ مبلها ترکترک شده است. و وقتی که نشستند، غبار رقیقی آهسته و تنبلوار از اطراف رانهایشان بلند شد و با ذراتِ کاهل خود، در تنها شعاعِ آفتاب که از پنجره میتابید دور خودش پیچ و تاب خورد. تصویرِ نقاشیِ مدادیِ میس امیلی در یک قاب اکلیلیِ پوسیده روی سهپایهی نقاشی گذاشته شده بود.
وقتی که میس امیلی وارد شد، آنها از جا پا شدند. میس امیلی زنِ کوچکاندامِ چاقی بود که لباسِ سیاه تنش بود. زنجیرِ طلاییِ نازکی تا کمرش پایین میآمد و زیرِ کمربندش ناپدید میشد. به یک عصای آبنوس که سرِ طلاییِ سابیدهشدهای داشت تکیه داده بود، و شاید به همین جهت بود که آنچه در دیگری ممکن بود فقط فربهیِ برازندهای باشد، در او چاقی و لَختی مینمود. بدنش ورمکرده بهنظر میرسید، مثل بدنی که مدتها در اعماقِ تالابِ راکدی مانده باشد. رنگش هم همانطور سفید و بیخون بود.
چشمهایش میان چینهای گوشتالوی صورتش گم شده بود. وقتی که اعضای هیئت پیغام خودشان را بیان میکردند، چشمهایش به اینطرف و آنطرف حرکت میکرد. مثل دو تکه ذغال بود که در یک چانه خمیر فروکرده باشند. میس امیلی به آنها تعارف نکرد بنشینند.
میس امیلی به آنها تعارف نکرد بنشینند. همینطور وسطِ درگاه ایستاد و آرام گوش داد، تا آن کسی که حرف میزد به لکنت افتاد و زبانش بند آمد.
بعد صدای تیکتیکِ یک ساعتِ نامرئی که شاید بهدُمِ همان زنجیرِ طلایی آویزان بود به گوش رسید.
صدای میس امیلی خشک و سرد بود: «من در جفرسن از مالیات معافم. این را کلنل سارتوریس به من گفته است. شاید شما بتوانید با مراجعه به سوابقِ موجود خودتان را قانع کنید».
«ولی میس امیلی ما به سوابق مراجعه کردهایم. ابلاغیهای به امضای کلانتر از ایشان دریافت نکردهاید؟»
میس امیلی گفت: «چرا من کاغذی دریافت کردهام. شاید ایشان بهخیال خودشان کلانتر باشند… ولی من در جفرسن از مالیات معافم».
«اما دفاتر خلاف این را نشان میدهد. ما باید توسط…»
«از کلنل سارتوریس بپرسید. من در جفرسن از مالیات معافم».
«ولی میس امیلی…»
«از کلنل سارتوریس بپرسید»
(کلنل سارتوریس تقریباً ده سال بود که مرده بود).
«من در جفرسون از مالیات معافم. توب!»
پیرمردِ سیاهی ظاهر شد.
«این آقایان را به بیرون راهنمایی کن».
و به این طریق میس امیلی آنها را، سواره و پیادهشان را، شکست داد. همانطور که سی سال پیش پدرهاشان را سرِ قضیهی «بو» شکست داده بود. این قضیه دو سال پس از مرگ پدرش بود. مدت کوتاهی پس از اینکه معشوقش - کسی که ما خیال میکردیم با او ازدواج خواهد کرد - او را ترک کرده بود. میس امیلی پس از مرگ پدرش خیلی کم از خانه بیرون میرفت. و پس از اینکه معشوقش او را ترک کرد، دیگر اصلاً کمتر کسی او را میدید. چند نفر از خانمها جسارت بهخرج دادند و به دیدنش رفتند، اما میس امیلی آنها را نپذیرفت. تنها نشانهی زندگی در خانهی او، همان مردِ سیاهپوست بود - که آن زمان جوان بود - و با یک زنبیل به بیرون رفتوآمد میکرد.
خانمها میگفتند: «مگر یک مرد - حالا هرطوری باشد - میتواند یک آشپزخانه را حسابی نگهداری کند؟» و بنابراین وقتی که خانهی میس امیلی بو گرفت، تعجب نکردند. بالاخره این هم نمونهای از کارهای روزگار و خانوادهی عالیقدرِ گریرسن بود.
یکی از زنهای همسایه، بالاخره به استیونز - شهردارِ هشتاد ساله - شکایت کرد.
شهردار گفت: «حالا یعنی میفرمایید من چهکار کنم؟»
خانم گفت: «خوب دستور بفرمایید بو را برطرف کند. مگر شهر قانون ندارد؟»
شهردار گفت: «من یقین دارم این کار لزومی نخواهد داشت. احتمال دارد ماری یا موشی باشد که کاکاسیاهِ میس امیلی تو باغچه کشته است. من راجع به این موضوع با ایشان صحبت خواهم کرد».
روز بعد هم دو شکایتِ دیگر رسید. یکی از طرفِ مردی بود که یکدل و دودل برای شکایت آمده بود: «آقای شهردار ما حتماً باید فکری راجع به این موضوع بکنیم. من شخصاً هیچ میل نداشتم که مزاحم میس امیلی بشوند. ولی باید حتماً راجع به این موضوع فکری کرد».
و آنشب انجمنِ شهر جلسه تشکیل داد. سه نفر از اعضا، آدمهای پابهسنی بودند و یک نفرشان از آنها جوانتر بود - از همین افراد متجددی که تازگیها داشتند پا میگرفتند.
او گفت: «بسیار ساده است؛ بهش اخطار کنید که خانهاش را تمیز کند، ضربالاجل هم معین کنید، و اگر نکرد…»
شهردار گفت: «چه میفرمایید آقا؟ مگر میشود یک خانم محترم را تو روش بهعنوانِ بوی بد متهم کرد؟»
در نتیجه شبِ بعد، پساز نیمهشب، چهار نفر مأمور مثل دزدها پاورچین از چمن خانهی میس امیلی گذشتند و وارد خانه شدند. پای شالوده و درزِ آجرها و دریچههای زیرزمین را بو میکشیدند. و یکی از آنها مثل آدمی که بذر بیافشاند از کیسهای که گَلِ شانهاش بود چیزی میپاشید. درِ زیرزمین را هم شکستند. یکی از پنجرهها که تا آنوقت تاریک بود روشن شد، و میس امیلی در آن ظاهر شد. نور از پشت سرش میتابید. نیمتنهاش راست و بیحرکت، مثل یک بت، ایستاده بود. آنها پاورچینپاورچین از چمن گذشتند و قاتیِ سایههای درختهایی که در طول خیابان صف کشیده بودند گم شدند. بعد از یکی دو هفته، دیگر بو برطرف شد.
همین وقتها بود که مردم شروع کرده بودند که واقعاً برای میس امیلی غصه بخورند. مردمِ شهرِ ما که یادشان بود که چطور خانمِ «یات»، عمهی بزرگِ میس امیلی بالاخره پاک دیوانه شده بود، فکر میکردند که گریرسنها قدری خودشان را بالاتر از آنچه بودند میگرفتند. مثلاً اینکه هیچکدام از جوانها لیاقتِ میس امیلی را نداشتند. ما همیشه تابلویی پیشِ خودمان تصور میکردیم که میس امیلی با هیکلِ باریک و سفیدپوش در قسمتِ عقبِ آن ایستاده بود؛ و پدرش بهشکلِ یک هیکلِ پهن و تاریک، که تازیانهی سواری در دست داشت در جلو تابلو و پشتش به میس امیلی بود، و چهارچوبِ دری که به عقب بازشده بود آنها را مثلِ قاب در میان گرفته بود.
وقتی که میس امیلی سی سالش شد، نمیتوان دقیقاً گفت که ما راضی و خوشحال شده بودیم، بلکه بهعبارت بهتر میتوان گفت دلمان خنک شده بود. چون با وجود آن جنونِ ارثی که در خانوادهی آنها سراغ داشتیم، میدانستیم که اگر واقعاً بختی به میس امیلی رو آورده بود، میس امیلی کسی نبود که پشتِپا به بخت خودش بزند.
وقتی که پدرش مُرد، خانهی آنها تنها چیزی بود که از او برای میس امیلی باقی مانده بود. مردم خوشحال شده بودند. چون بالاخره محملی پیدا کرده بودند که برای میس امیلی دلسوزی کنند. تنهایی و فقر او را تنبیه میکرد. افتاده میشد. او هم دیگر کموبیش هیجان و یأسِ داشتن و نداشتنِ چند شاهی پول را میتوانست درک کند.
روزِ پس از مرگِ پدرش همهی خانمها خودشان را حاضر کردند که برای تسلیت و پیشنهادِ کمک به دیدنش بروند. ولی او همه را دمِ در ملاقات کرد. لباسش مطابقِ معمول بود و هیچ اثرِ اندوهی در چهرهاش دیده نمیشد. به آنها گفت که پدرش نمرده است، به بزرگان هم که به دیدنش میرفتند، و به دکتر، که میخواستند او را متقاعد کنند تا جنازهی پدرش را به آنها تسلیم کند، همین را میگفت. فقط وقتی که دیگر نزدیک بود به قانون و زور متوسل شوند تسلیم شد، و آنها جنازه را فوراً دفن کردند.
ما در آن موقع نمیگفتیم که میس امیلی دیوانه است. ما خیال میکردیم که باید این کار را بکند. ما تمام جوانهایی را که پدرش از او رانده بود به یاد داشتیم، و چون دیگر کسی نمانده بود، میگفتیم باید هم به کسی که او را غارت کرده است دو دستی بچسبد، همانطور که همه میچسبند...
میس امیلی مدتی مریض بود. وقتی که دوباره او را دیدیم، موهایش را کوتاه کرده بود، و شکل دخترها شده بود؛ و آدم را کمی به یاد فرشتههایی که روی پنجرههای رنگینِ کلیسا میکِشند میانداخت - قیافهی آرام و غمگینی داشت.
شهر تازه کنتراتِ فرش کردنِ خیابانها و پیادهروها را داده بود، و در تابستانِ پساز مرگِ پدرِ میس امیلی، کار شروع شد. شرکت ساختمانی با سیاهها و قاطرها و ماشینهایش آمد. یک سرکارگر هم داشتند به اسم «هومر بارون». شمالیِ گندهی کمربستهی سبزهای بود که صدای نکرهای داشت، و رنگِ چشمهایش از رنگ صورتش روشنتر بود. بچههای کوچک دستهدسته دنبالش راه میافتادند که ببینند چهطور به سیاهها فحش میدهد و سیاهها چهطور با آهنگِ بالا و پایین رفتنِ بیلهایشان آواز میخوانند.
هومر بارون به زودی با همهی اهلِ شهر آشنا شد. هرجا، نزدیکهای چهار راه، میشنیدی که صدای خندهی زیادی میآید، میدیدی که هومر بارون میان جمعیت است. همین روزها بود که کمکم او را با میس امیلی در یک گاریِ اسبیِ زردرنگِ کرایهای، که یک جفت اسبِ بور آن را میکشید، میدیدیم.
اوایل، ما از اینکه میس امیلی بالاخره دلش یک جایی بند شده بود دلمان خوش شده بود. مخصوصاً از لجِ اینکه خانمها میگفتند: «هرگز یک فردِ خانوادهی گریرسن محلِ سگ هم به یکنفر شمالی نخواهد گذاشت، آنهم یک کارگرِ روزمزد».
اما غیر از اینها، عدهی دیگر هم، پیرتر از اینها، بودند که میگفتند حتی غم و غصهی زیاد هم نباید باعث شود که یک خانمِ واقعی قیدِ اصالت و نجیبزادگی را بزند. میگفتند: «بیچاره امیلی. قوم و خویشهاش حتماً باید به دیدنش بیایند».
میس امیلی چندتا قوم و خویش در آلاباما داشت. اما سالها پیش، پدرش سرِ نگهداریِ خانم یات، پیرزن دیوانه، با آنها بههم زده بود، و دیگر روابطی بین دو خانواده موجود نبود. و آنها در تشییع جنازه هم شرکت نکرده بودند.
و همین که مردم گفتند «بیچاره امیلی»، پچپچههای درگوشی شروع شد. به همدیگر میگفتند: «یعنی فکر میکنید که واقعاً این طور باشد؟… البته هست… جز این چه میتواند باشد؟» و از پشت دستهاشان، و خشخشِ لباسهای ابریشمی و ساتن، و حسادتها، و آفتابِ بعدازظهرِ یکشنبه، وقتی که آن یک جفت اسبِ بور رد میشدند و صدای سبک و نازکِ سُم آنها بهگوش میرسید، در گوش همدیگر میگفتند: «بیچاره امیلی».
میس امیلی همیشه سرش را بالابالا میگرفت، حتی وقتی که دیگر بهنظرِ ما پشتش زمین خورده بود. انگار بیشاز همیشه انتظار داشت که به اصالت و نجابت او، بهعنوانِ آخرین فرد خانوادهی گریرسن، سرفرود بیاوریم. انگار همینش مانده بود تا صلابت و غیرقابلِ نفوذ بودنِ خود را بیش از پیش به ثبوت برساند. مثلِ وقتی که رفت مرگِ موش بخرد. این، بیشاز یک سال پساز زمانی بود که مردم بنا کرده بودند بگویند: «بیچاره امیلی». همان زمانی که دو تا دختر عمویش به دیدنش رفتند.
میس امیلی به دوافروش گفت: «من مقداری سم لازم دارم».
در آن موقع بیشاز سی سالش بود. هنوز یک زنِ معمولی بود؛ گرچه از حد معمولی کمی لاغرتر بود. چشمهای خُرد و خودپسند و تحقیرکنندهای داشت. گوشتِ صورتش دور و برِ شقیقهها و کاسهی چشمش کیس شده بود. آدم خیال میکرد کسانی که در منارههای چراغهای دریایی زندگی میکنند باید این شکلی باشند. به دوافروش گفت: «من مقداری سم لازم دارم».
«بله چشم، میس امیلی. چه نوع سمی؟ برای موش و این چیزها به عقیدهی من…»
«من بهترین سمی را که دارید میخواهم به نوعش کار ندارم».
دوافروش چند سم را اسم برد.
«اینها که عرض کردم حتی فیل را هم میکُشد. اما آنکه شما لازم دارید…»
میس امیلی گفت: «ارسنیک است. ارسنیک خوب سمی است؟»
«ارسنیک؟… بله بله خانم. اما آن سمی که شما لازم دارید…»
«من ارسنیک لازم دارم».
دوافروش از بالا به صورتش نگاه کرد. میس امیلی هم، رُک، نگاهش را به او میخکوب کرد. صورتش مثل پرچمی بود که از چهار طرف آن را کشیده باشند. دوافروش گفت: «بله چشم اگر این را لازم دارید… ولی قانون ایجاب میکند که بفرمایید آن را به چه مصرفی میخواهید برسانید؟»
میس امیلی فقط نگاهش را به او دوخت. سرش را به عقب میل داد تا مستقیم به چشمهای او چشم بدوزد. داروفروش نگاهش را به جای دیگر انداخت و رفت ارسنیک را پیچید. اما خودش برنگشت. پاکت را داد دست شاگردش که پسرکِ سیاهی بود. او پاکت را آورد داد به میس امیلی. وقتی که میس امیلی در منزلش پاکت راباز کرد، روی جعبه، زیر نقشِ جمجمه و استخوانهای چپ و راستِ علامت خطر، نوشته بود «برای موش».
روز بعد ما همه میگفتیم: «خودش را خواهد کشت» و فکر میکردیم که این بهترین کار است. اوایلی که میس امیلی با هومر بارون دیده میشد ما میگفتیم که با او ازدواج خواهد کرد. میگفتیم: «هومر بارون را به راه خواهد آورد». چون خودِ هومر بارون گفته بود که از مردها خوشش میآید. و مردم میدانستند که تو کلوبِ «اَلِک» با پسرهای بچهسال مشروب میخورَد. خلاصه آدمِ زنبگیری نبود. بعدها، بعدازظهرهای یکشنبه که آنها داخلِ گاری اسبی براقشان میگذشتند، ما از روی حسادت میگفتیم: «بیچاره امیلی». میس امیلی سرش رابالا نگاه میداشت. هومر بارون لبههای کلاهش را بالا زده بود و سیگار برگی میان لبهایش گذاشته بود و تسمهی اسب را با دستکشهای زردرنگش گرفته بود. آنوقت چندنفر از خانمها کمکم سروصداشان بلند شد که: «برای شهر قباحت دارد، برای جوانها بد سرمشقی است».
مردها نمیخواستند دخالت کنند. اما خانمها کشیش را، که غسل تعمید میداد، مجبور کردند (کس و کارِ میس امیلی همه اهلِ کلیسا بودند) که برود میس امیلی را ملاقات کند. این کشیش هرگز آنچه را در این ملاقات گذشته بود فاش نکرد. ولی دیگر به دیدن میس امیلی نرفت. یکشنبهی دیگر باز میس امیلی و هومر بارون در خیابان پیدا شدند. و روزِ بعد، زنِ کشیش موضوع را به اقوامِ میس امیلی، که در آلاباما بودند، نوشت. آنوقت دوباره قوم و خویشهای میس امیلی در خانهی او پیداشان شد. و ما دست روی دست گذاشتیم و ناظر جریانات شدیم. اولش چیزی رخ نداد. آنوقت ما یقین کردیم که آنها میخواهند با هم ازدواج کنند. بهخصوص که خبر شدیم که میس امیلی به دکان جواهرسازی رفته و یک دست اسبابِ آرایشِ مردانهی نقره سفرش داده که روی هر تکهاش حروف «ه.ب» کنده شده باشد. دو روز بعداز آن هم خبر شدیم که یک دست کامل لباسِ مردانه به انضمامِ یک لباس خواب خریده است. ما پیش خودمان گفتیم دیگر ازدواج کردهاند، و واقعاً دلمان خنک شد. چون دیدیم حتی دوتا دختر عموهای میس امیلی بیشاز آنچه خودِ میس امیلی تا حالا فروخته بود واقعاً «گریرسن» بودند.
کارِ سنگفرشِ خیابانها مدتی بود تمام شده بود؛ بنابراین وقتی که هومر بارون رفت ما تعجب نکردیم. اما از اینکه میان مردم یکهو سروصدا بلند نشد، کمی سرخورده شدیم. ما خیال میکردیم که هومر بارون رفته است تا مقدمات رفتنِ میس امیلی را فراهم کند. یا اینکه به او مجال بدهد که از دست دختر عموهایش خودش را خلاص کند. (در آن موقع ما برای خودمان دستهای بودیم و همه طرفدار میس امیلی بودیم که دختر عموهایش را دک کند).
و یک هفته نگذشت که آنها رفتند. و همانطور که منتظر بودیم، سهروزه هومر بارون به شهر برگشت. یکی از همسایهها دیده بود که غروب کاکاسیاهِ میس امیلی از در مطبخ او را وارد کرده بود. و این آخرین دفعهای بود که ما هومر بارون را دیدیم. تا مدتی بعد دیگر میس امیلی را هم ندیدم. فقط کاکاسیاهِ او با زنبیلِ بازارش آمدوشد میکرد. اما درِ خانه همیشه بسته بود. گاهگاهی ما میس امیلی را برای یکی دو دقیقه در پنجره میدیدیم. مثلِ آنشب که موقعِ آهک پاشیدن او را دیده بودند. تقریباً شش ماه در خیابان پیدایش نشد.ادامه...
تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ
مشاهده