» یک گُلِ سرخ برای امیلی - بخش دوم
داستان یک گُلِ سرخ برای امیلی
انگار این خاصیتی بود که بارها روح او را به زنجیر میکشید؛ اما وحشیتر و خبیثتر از آن بود که مرگ را بپذیرد.
دفعهی بعد که او را دیدیم دیگر چاق شده بود و موهایش داشت خاکستری میشد، و در مدتِ چندسالِ بعد، آنقدر خاکستری شد و شد تا کاملاً بهرنگِ فلفلنمکی و چدنی درآمد؛ و همانطور ماند. و تا روز مرگش در هفتادسالگی، هنوز به همان رنگِ چدنی، مثلِ موهای یک مردِ زبروزرنگ باقی بود.
از همان وقت به بعد، درِ جلوییِ عمارتش همیشه بسته بود. بهجز مدت شش هفت سال - زمانی که حدوداً چهل سالش بود و نقاشیِ چینی تعلیم میداد. در آن موقع کارگاهی در یکی از اتاقهای طبقهی پایین ترتیب داده بود و دخترها و نوههای مردمِ دورهی کلنل سارتوریس با همان نظم و همان روحی که یکشنبهها با یک سکهی بیست و پنج سنتی - برای انداختن تو سینی اعانه که دور میگرداندند - به کلیسا فرستاده میشدند، به کارگاهِ میس امیلی میرفتند. میس امیلی در آن زمان از پرداخت مالیت معاف بود.
آن وقت خردهخرده نسلِ جدید روی کار آمد و استخوانبندی و روحِ شهر را تشکیل داد. شاگردهای قدیمی بزرگ شدند و دیگر بچههاشان را با جعبهرنگ و قلممو و عکسهایی که از مجلاتِ مُدِ بانوان بردیده میشد نزد میس امیلی نفرستادند. درِ جلویِ عمارت پشت سر آخرین شاگرد بسته شد، و همچنان بسته ماند. وقتی شهر دارای سرویسِ پُست شد، تنها میس امیلی بود که نگذاشت شمارهی فلزی بالای درِ خانهاش بکوبند و جعبهی پستی به آن بیاویزند. میس امیلی حرف کسی را گوش نمیکرد.
روزها و ماهها و سالها ما کاکاسیاهِ میس امیلی را میپاییدیم که موهایش خاکستریتر و قامتش خمیدهتر میشد، و با زنبیلش آمد و شد میکرد. ماه دسامبرِ هر سال که میشد، یک ابلاغیهی مالیات برای میس امیلی میفرستادیم، که یک هفته بعد توسط پست پس فرستاده میشد. گاهگاهی، جسته گریخته، او را در یکی از پنجرههای طبقهی پایین میدیدیم. پیدا بود که اتاق های طبقهی بالا را به کلی بسته است. نیمتنهی میس امیلی، مثل نیمتنهی سنگیِ بتی که به دیوارِ محرابِ معبدی نصب شده باشد، به ما نگاه میکرد، یا نگاه نمیکرد؛ ما هرگز نتوانستیم این را تشخیص بدهیم.
به این ترتیب میس امیلی، میس امیلیِ عالیمقام، حیوحاضر، نفوذناپذیر، آرام، سمج، نسلی را پشتِ سر میگذاشت و به نسل دیگر میپیوست.
آنوقت مرگِ او اتفاق افتاد. در میان خانهای که پر از سایه و تاریکی و گرد و خاک بود، مریض شد؛ در جایی که غیر از سیاهِ پیرِ لرزان کسی بربالینش نبود. ما حتی از مریض شدنش هم باخبر نشدیم. مدتی بود که دیگر از سیاه خبر نمیگرفتیم.
سیاه با کسی، شاید حتی با خود میس امیلی هم، حرف نمیزد. چون که صدایش انگار از ماندن و به کار نرفتن خشن و زنگ زده شده بود. میس امیلی در یکی از اتاقهای طبقهی پایین، روی یک تختخوابِ چوبِ گردوی پردهدار، مرد؛ در حالی که موهای خاکستریاش میانِ بالشی که از ندیدنِ نور خورشید زرد شده بود فرورفته بود.
سیاه، اولین دستهی زنها را که صداهاشان را در سینه خفه کرده بودند و با هیس! هیس! همدیگر را خاموش میکردند و نگاههای سریع و کنجکاوِ خود را به اطراف میانداختند، از درِ عمارت داخل کرد؛ و خودش ناپدید شد. مستقیماً رفت داخل عمارت و از درِ پشتِ آن خارج شد و دیگر کسی او را ندید.
دوتا دختر عموهای میس امیلی فوراً حاضر شدند و روز بعد تشییع جنازه را ترتیب دادند، و اهلِ شهر آمدند که میس امیلی را زیر تودهای از گُلهای خریداری شده تماشا کنند، که تصویر نقاشیِ مدادیِ پدرش روی آن به فکر عمیقی فرو رفته بود. خانمها نیمصدا زیرِ لب پچپچ میکردند، و مردهای خیلی پیر، بعضیهاشان با اونیفرمِ زمان جنگ داخلی، روی سکوی جلویِ کلیسا و چمن ایستاده بودند و دربارهی میس امیلی با هم گفتوگو میکردند. که حالا یعنی میس امیلی همدورهی آنها بوده و با او رقصیدهاند و شاید زمانی دلش را هم بردهاند. و مثل همهی پیرها حسابِ حوادث گذشته را با هم قاطی میکردند - گذشته برای آنها مانند جادهی باریکی نبود که از آنها دور میشد، بلکه مثلِ سبزهزارِ وسیعی بود که هرگز زمستان ندیده بود و همین دهسالِ آخری مثل دالانی آنها را از آن جدا کرده بود.
ما در آن موقع متوجه شده بودیم که در این طبقه اتاقی بود که چهار سال بود کسی داخل آن را ندیده بود، و میبایست درِ آن را شکست. اما قبلاز آنکه درِ آن را باز کنند، تأمل کردند تا میس امیلی بهطرز آبرومندی به خاک سپرده شد.
بهنظر میرسید که شدتِ شکستنِ در، اتاق را پُر از گرد و خاک کرده است. اتاق را انگار برای شبِ زفاف آراسته بودند. غبارِ تلخ و زنندهای، مثلِ خاکِ قبرستان، روی میز توالت، روی اسبابهای بلورِ ظریف و اسبابِ آرایشِ مردانه - که دستههای نقرهایِ مستعمل داشت و نقرهاش چنان ساییده شده بود که حروف روی آن محو شده بود - نشسته بود. پهلوی اینها یک یخهی کراوات گذاشته بودند. گویی تازه از گردنِ آدم باز شده بود. وقتی که از جا برداشته شد، روی غباری که سطح میز را فراگرفته بود، و زیرِ آن، یک جفت کفش و جورابِ خاموش و دور افتاده قرارداشت.
خودِ مردی که صاحبِ این لباسها بود روی تختخواب دراز کشیده بود. ما مدتِ زیادی فقط ایستادیم و لبخندِ عمیق و بیگوشتِ او را که تا بناگوشش باز شده بود نگاه کردیم. ولی اکنون، این خوابِ طولانی، که حتی عشق را به انتها میرسانَد، که حتی زشتیهای عشق را مسخره میکند، او را در ربوده بود. بقایای او، زیرِ بقایای پیراهنِ خوابش، از هم پاشیده شده بود و از رختخوابی که روی آن خوابیده بود جداشدنی نبود. روی او و روی بالشی که پهلویش گذاشته شده بود، همان غبارِ آرام و بیحرکت نشسته بود. آنوقت ما متوجه شدیم که روی بالشِ دوم اثر فرورفتگیِ سَری پیدا بود. یکی از ما چیزی را از روی آن برداشت. ما به جلو خم شدیم. همان گَردِ تلخ و خشک، بینیِ ما را سوزاند. آنچه دیدیم یک تارِ موی خاکستریِ چدنی بود.
پایان.


وبلاگ داستان | داستان کوتاه | داستان های زیبا در وبلاگ استوری
