» داستان قلهها و آدمها - م_سرخوش
داستان قلهها و آدمها - م_سرخوش
ماشین را در شانهخاکی پارک میکنم. موبایلم را برمیدارم و کابل را جدا میکنم. صدای موسیقی قطع میشود. فلاسکِ چای را برمیدارم. پیاده میشوم. جادهی باریک و پُرپیچوخمِ کوهستانی تا خودِ قله بالا میرود، اما دوست دارم کمی از مسیر را پیاده بروم. یادم میآید خیلی سالِ پیش، پنجشنبههای هرهفته چشمم به آسمان بود و دعا میکردم فردا هوا خوب باشد. اگر هوا خوب بود، جمعه صبحِ زود با پدر و برادرم سوارِ اتوبوس میشدیم و تا پای کوه میآمدیم. آنجا بندِ کفشها و کمرِ شلوارهایمان را محکم میبستیم، وسایل را بینِ خودمان تقسیم میکردیم، و شروع میکردیم به بالا رفتن. یک ضبط و پخشِ کوچک داشتیم که من مسئولش بودم. همیشه چند نوار کاستِ شاد و چند باتری در جیبهای شلوارم بود. تا ظهر به جایی نزدیکیهای کمرکشِ کوه میرسیدیم که خودمان کشف کرده بودیم. جای دنج و قشنگی بود. چشمهی کوچکی از لای سنگها میجوشید و آبش جاری میشد. چند درختِ بید و علفها و گلهای خودرو کنار آب بود. آب کمی پایینتر باز در دلِ زمین فرو میرفت. گاهی وقتها چوپانی با گلهی گوسفند و یکی دو تا سگ میآمدند کنارِ آب. پدر با چوپانها خوشوبش میکرد و بهشان سیگار تعارف میکرد. من هم بعضی وقتها از پاکت سیگارش یکی کِش میرفتم و کبریت را برمیداشتم و بهبهانهی دستشویی، مدتی پُشتِ تپهها و صخرهها گموگور میشدم. اسم چشمهمان را گذاشته بودیم «چشمهبیدی». اجاقِ سنگی درست میکردیم و هیزم میآوردیم. همانجا چای درست میکردیم و ناهار میخوردیم. پدر و برادرم زیر درختها استراحت میکردند و حرف میزدند، و من چند ساعتی بازی میکردم و میگشتم. لانهی مار و خرگوش پیدا میکردم. جوجهتیغیهایی میدیدم که از توپِ فوتبال بزرگتر بودند، و بچه لاکپشتهایی اندازهی یک سکه. خیلی وقتها روباهی را میدیدم که با آن دُمِ پهن و بزرگش مثل گلوله از چند قدمیام فرار میکرد. سنگهای رنگی و جالب جمع میکردم. یک کلکسیون سنگ داشتم که در جعبهای زیر تختخوابم قایم کرده بودم. بعدازظهر پدر صدایم میکرد که زودتر جمع کنیم و برگردیم تا به تاریکی نخوریم. من مدتی به قله نگاه میکردم که خیلی دور و خیلی بالا بود، و بعد برمیگشتیم. آن روزها هیچوقت حتی فکرِ رسیدن به قله هم به خیالم نمیرسید. فقط یکبار پدر و برادرم رفتند کوه، و سه روز بعد برگشتند. میگفتند تا قله رفتهاند. پدر تعریف میکرد از آن بالا تمام شهر به اندازهی کفِ دو دست دیده میشود. قول دادند وقتی بزرگتر شدم من را هم ببرند. آنوقت من برای تمام بچههای کلاس تعریف کردم که پدر و برادرم تا قله رفتهاند.
حالا از پای کوه تا قله، با ماشین حدود چهلوپنج دقیقه طول میکشد. هروقت از دود و ترافیک، و بدتر از همه از آدمها خسته میشوم، میآیم این بالا. امروز هوا ابری و سرد، و کوه خلوت است. چند جوان کمی آنطرفتر درهای ماشینشان را باز گذاشتهاند و با صدای موزیک میرقصند. خانوادهی پنجنفرهای دورِ آتش جمع شدهاند و حرف میزنند. چهار پنج سال قبل، زندانیها و سربازهای شهر را به بیگاری گرفتند و تمام مسیرِ جاده را نهالهای کاج کاشتند. حالا کاجها قد کشیدهاند. دختر و پسری را میبینم که در پناهِ درختها دارند همدیگر را میبوسند.
کمی بالاتر به قله میرسم. نوکِ کوه را صاف کرده و چند نیمکتِ سیمانی و آلاچیق و سرویسِ بهداشتی با منبعهای فلزیِ آب گذاشتهاند. روی یکی از نیمکتها، رو به شهری که در آن بهدنیا آمده و بزرگ شدهام مینشینم. داخلِ درِ فلاسک چای میریزم. بخارِ چای را بو میکشم. در این سرما حسابی میچسبد. بعد از چای، سیگاری آتش میزنم. روی پاکت نوشته است دود سیگار برای سلامتی ضرر دارد. به شهر نگاه میکنم: انبوهی از خانه و خیابان و ماشین و آدم و دود. هوای رویِ شهر آنقدر کثیف و خاکستری است که از خودم میپرسم واقعاً چهطور تا یک ساعتِ پیش داشتم آن پایین نفس میکشیدم. سعی میکنم بینِ میلیونها خانه و خیابان، حدودِ محلهمان را پیدا کنم. تقریباً غیرِممکن است. فکر میکنم پیدا کردنِ یک ستارهی خاص در آسمان خیلی راحتتر باشد. چای دیگری میریزم و تا کمی سرد شود، پولهای جیبم را میشمارم. هنوز کم است. به ساعتم نگاه میکنم. باید تا دو ساعت دیگر بیمارستان باشم.
چای را سرمیکشم. جلوی پایم پُر از فیلترهای جورواجور سیگار است. فیلتر سیگار هنوز در دستم است. آن را در جیبم میگذارم و بلند میشوم. بدنم را کِشوقوس میدهم. مفصلهای خشکشدهام تَقتَق صدا میدهند. بدنم کوفته است. چند مُشت به کمرم میکوبم. نگاهم مثل بچهی بازیگوشی از کوه پایین میدود. جایی که قبلاً چشمهبیدی بود، الآن پُر از ویلاهای شیک و لوکس شده. قبل از اینکه بیایم این بالا، مسافری را جلوی یکی از همین ویلاها پیاده کردم. جوانَک نظافتچی یا کارگرِ باغ بود. میگفت در ویلای فلان سردار کار میکُنَد. وقتی برایش تعریف کردم که پدر من هم سرهنگ است و قبلاً تمامِ اینجاها مال من و برادر و پدرم بوده، جوری نگاهم کرد که انگار دیوانهام. شهر، پیشِ پایم پهن شده و خودش را از هر طرف کِش داده است. سروتهاش در دودِ غلیظِ خاکستری گُم شده. دستها را به جلو دراز میکنم و کفِ دو دستم را بهسمتِ مرکزِ شهر میگیرم. آنهمه کوچه و ماشین و مغازه و مدرسه و مسجد و اداره و بازار و پاساژ و سینما و ورزشگاه و دانشگاه و پاسگاه ودادگاه و بیمارستان و تیمارستان و پارک و... زیرِ دو کفِ دستم جا شده است. خیلی بیشتر از این هم، بیرون از کفِ دستهایم از هرطرف ادامه دارد. باران نمنم شروع میشود. از قله پایین میآیم. بقیه هم به ماشینهاشان پناه میبرند. سوارِ تاکسیام میشوم. موبایلم را به کابل وصل میکنم و یک آهنگ قدیمی میگذارم. راه میافتم. امیدوارم در مسیرم تا بیمارستان، چند مسافر به تورم بیفتد و کسریِ پولِ داروهای پدر جور شود. هیچوقت نفهمیدم پدر چرا اینقدر یکدنده است. برادرم را که گفت باید در گورستانِ عمومی خاک کنند. موقع دانشگاه و سربازیِ من هم حتی نگذاشت اسمِ سهمیه را بیاورم. حالا هم هربار میگویم شما که عمر و سلامتیات را دادهای، لااقل برو برای بیمه و درمانت اقدام کن، جواب میدهد: «پولِ اینها از گلویم پایین نمیرود».
باید زودتر برگردم، باران خیلی شدید شده است.
پایان.


وبلاگ داستان | داستان کوتاه | داستان های زیبا در وبلاگ استوری
مطلب مرتبط
طراحی جذاب و منحصربه فرد جواهرات تیفانی