» هتل پالاس تاناتوس - 2
هتل پالاس تاناتوس - 2
کلارا گمان میکرد پس از طلاق گرفتن از شوهرش، با این پسر ازدواج خواهد کرد، اما بهمجردِ بازگشت به انگلیس، آن مردِ لاابالی برآن شد تا هرچه زودتر کلارا را از سرخود باز کند. کلارا که از خشونت او متعجب و دلشکسته شده بود سعی کرد به او بفهماند که چهچیزهایی بهخاطر او از دست داده و در چه موقعیت رنجباری قرار گرفته است. اما آن پسر خندهی بسیار کرده و گفته بود: «کلارا شما زنی هستید متعلق به گذشته. اگر میدانستم اینهمه وابسته به تربیت و آداب دورانِ ویکتوریا هستید شما را پیش همان شوهر و بچههاتان میگذاشتم. عزیزم، حالا هم باید پیش همانها برگردید. شما برای این ساخته شدهاید که زندگیِ عاقلانهای درپیش بگیرید و بچههای فراوان بار بیاورید».
آنگاه کلارا به آخرین امیدِ خود دل بسته بود. امیدِ اینکه شوهرش نورمان کربی شا را بازبیابد و او را سرِ مهر آورد. مطمئن بود که اگر او را جایی تنها مییافت، میتوانست با او آشتی کند. اما خانواده و شرکای نورمان او را در حلقهی خود گرفته بودند و به او فشار میآوردند و با کلارا خصومت میورزیدند. نورمان سرسختی کرد و او را از خود راند. کلارا پس از چندبار کوششِ خفتبار و بینتیجه سرانجام یکروز صبح نامهی پالاس هتل تاناتوس به دستش رسید و فهمید که این تنها راه چارهی فوری و آسانِ مشکلِ دردناکش است.
ژان مونیه پرسید: «شما از مرگ نمیترسید؟»
«چرا، البته میترسم، ولی نه بهاندازه زندگی».
«جواب قشنگی دادید».
کلارا گفت: «من نخواستم کلامِ قشنگ بگویم. حالا شما به من بگویید چرا اینجا هستید؟»
کلارا همینکه از ماجرای زندگی مونیه آگاه شد شروع به سرزنش کرد: «باورکردنی نیست! چهطور ممکن است؟ شما میخواهید بمیرید چون قیمت سهامتان پایین آمده است؟ نمیبینید که اگر جرئتِ زندگی کردن داشته باشید یک سال دیگر، دو سال دیگر، منتها چهار سال دیگر، همه اینها را فراموش خواهید کرد، و چهبسا ضررهاتان هم جبران خواهد شد؟»
«ضررهای من فقط بهانه است. اگر دلیلی برای زنده ماندن داشتم اینها اصلاً مهم نبود، ولی به شما گفتم که زنم هم مرا ترک کرده است. من در فرانسه هیچ خویشاوند نزدیکی ندارم و با هیچ زنی دوست نیستم. وانگهی راستش را بگویم، من وطنم را بعد از یک شکست عشقی ترک کردم. حالا برای کی مبارزه کنم؟»
«برای خودتان، برای کسانی که شما را دوست خواهند داشت و شما حتماً با آنها آشنا خواهید شد. چون شما در شرایطِ دشوار بیلیاقتیِ بعضی زنها را دیدهاید دربارهی همه زنها قضاوتِ نادرست نکنید».
«آیا حقیقتاً خیال میکنید زنهایی باشند... مقصودم زنهایی که من بتوانم دوستشان بدارم... و شهامت این را داشته باشند که لااقل مدتِ چند سال، زندگیِ پرمذلت مرا، زندگی پرتلاطم مرا تحمل کنند؟»
کلارا گفت: «من مطمئنم. بله، زنهایی هستند که مبارزه را دوست دارند و زندگی توأم با فقر برایشان جاذبهی شورانگیزی دارد... مثلاً خود من...»
«شما؟»
«نه، همینطور مثل زدم».
سخن خود را قطع کرد. لحظهای مردد ماند، سپس گفت: «گمانم باید بروم به سرسرا. ما تنها کسانی هستیم که هنوز سرِ میزِ شام نشستهایم و سرخدمتکار با نومیدی دوروبرمان میگردد».
مونیه درحالیکه شنل پوست قاقم کلارا را روی دوش او میانداخت گفت: «شما فکر نمیکنید که همین امشب...؟»
کلارا گفت: «نه مسلماً. شما تازه رسیدهاید».
«و شما؟»
«من دو روز است که اینجا هستم».
هنگامی که از یکدیگر جدا میشدند قرار گذاشتند فردا صبح با هم در کوهستان گردشی کنند.
آفتاب صبحگاهی ایوان واتاق را در نور و گرمای ملایم خود غرق میکرد.
ژان مونیه که تازه از زیر دوش آب سرد درآمده بود شگفت زده دریافت که با خود میاندیشد: «زندگی چه شیرین است!»
سپس اندیشید که فقط چند دلار و چند روز دیگر برایش باقی مانده است. آهی کشید و گفت: «ساعت ده است. کلارا منتظرم است. بهسرعت لباس پوشید و در کتوشلوار کتانیِ سفید خود احساس سبکی کرد. هنگامی که نزدیک میدانِ بازی تنیس به کلارا رسید دید کلارا نیز لباس سفید به تن دارد و با آن دو دخترِ اتریشی مشغول قدم زدن است. دو دختر جوان با دیدن مونیه بهسرعت از آنجا دور شدند.
مونیه پرسید: «ترساندمشان؟»
«از شما خجالت میکشند». زندگیشان را برایم شرح میدادند.
«اگر جالب است برای من هم بگویید. دیشب توانستید کمی بخوابید؟«
«بله، خیلی هم خوب خوابیدم. گمانم این آقای بوئرس تچرِ هیبتآور در نوشابهی ما داروی خوابآور میریزد».
مونیه گفت: «گمان نمیکنم. من هم به خواب عمیقی فرو رفتم، ولی خوابم طبیعی بود و امروز صبح حس میکنم که کاملاً سرحالم».
پس از لحظهای به سخن خود افزود: «و کاملاً سرخوش».
کلارا لبخندزنان به او نگریست و چیزی نگفت.
مونیه گفت: «از این جاده برویم و ماجرای آن دو دختر را برایم بگویید. شما شهرزاد من هستید».
کلارا گفت: «ولی شبهای ما هزار و یک شب طول نخواهد کشید».
«افسوس!... گفتید شبهای ما؟!»
کلارا سخن او را قطع کرد: «این دخترها دو خواهرِ دوقلو هستند و با هم بزرگ شدهاند، اول در وین، و بعد در بوداپست، و هیچ دوست صمیمی غیر از خودشان نداشتهاند. در هجدهسالگی با یک مرد مجار از خانوادهی اشرافِ قدیم که موسیقیدان و نوازنده و بسیار زیباست آشنا میشوند و هر دو، در همان روز، دیوانهوار به او دل میبندند. بعد از چند ماه، آن جوان یکی از دو خواهر را میپسندد و از او خواستگاری میکند. خواهرِ دیگر از فرطِ نومیدی خود را در رودخانه میاندازد تا خودکشی کند، ولی موفق نمیشود. آنوقت خواهرِ دیگر تصمیم میگیرد که از ازدواج با کنت چشم بپوشد، و نقشه میکشند که با هم بمیرند... دراین وقت است که مثل من، مثل شما، نامهی هتل تاناتوس به دستشان میرسد».
ژان مونیه گفت: «دیوانگی است! آنها جوان و دلرُبا هستند. چرا در امریکا نمیمانند تا مردهای دیگری آنها را دوست بدارند؟ فقط چند هفته صبر و حوصله میخواهد».
کلارا با لحن افسردهای گفت: «به علت همین نداشتنِ صبر و حوصله است که ما همه اینجا هستیم. ولی هرکدام از ما برای دیگران عاقلانه فکر میکند. کیست آن حکیمی که میگوید همه آنقدر دلوجرئت دارند که دردهای دیگران را تحمل کنند؟»
سراسرِ آن روز ساکنان هتل تاناتوس یک زن و مردِ سفیدپوش را میدیدند که در خیابانهای پارک و بر دامنِ تپهها و کنارِ دره قدم میزنند. هردو با شور و هیجان مشغول گفتوگو بودند. هنگام غروبِ آفتاب، آنها بهسوی هتل بازگشتند و باغبان مکزیکی که آنها را دستدردست هم دید از شرم سربرگرداند.
پس از صرفِ شام، تا نزدیکِ نیمهشب، درآن سالنِ کوچکِ خلوت، ژان مونیه کنار کلارا کربی شا نشسته بود و سخنهایی میگفت که ظاهراً در دلِ زنِ جوان مؤثر میافتاد. سپس قبل از رفتن به اتاقِ خود، سراغِ آقای بوئرس تچر را گرفت و رئیس هتل را در اتاق کارش، در برابر دفترِ بزرگِ گشودهای، نشسته دید. آقای بوئرس تچر حاصلجمعِ ارقام را بررسی میکرد و گاهگاه با قلمِ قرمز روی یکی از سطرها خط میکشید.
«سلام آقای مونیه! چه فرمایشی داشتید؟ آیا از دست من خدمتی برمیآید؟»
«بله، آقای بوئرس تچر... لااقل امیدوارم. آنچه میخواهم بگویم باعث تعجب شما خواهد شد. یک تصمیم ناگهانی... خوب، رسم زندگی همین است، خلاصه، آمدهام به شما بگویم که تصمیم من عوض شده است. دیگر نمیخواهم بمیرم».
آقای بوئرس تچر حیرتزده سرش را بلند کرد: «جدی میگویید، آقای مونیه؟»
مرد فرانسوی گفت: «میدانم که در نظر شما آدمی غیرمنطقی جلوه خواهم کرد، ولی اگر اوضاعواحوالِ تازهای پیش بیاید آیا طبیعی نیست که تصمیمهای ما هم تغییر بکند؟ یک هفته پیش که نامهی شما به من رسید، خودم را ناامید و تکوتنها در دنیا حس میکردم. باور نداشتم که مبارزه در این جهان دیگر فایدهای داشته باشد. امروز همهچیز تغییر کرده است... و اینهمه مرهون شماست، آقای بوئرس تچر».
«مرهون من، آقای مونیه؟»
«بله، چون خانمی که مرا به سرِ میز او بردید این معجزه را کرده است. خانم کربی شا زنِ جذابی است، آقای بوئرس تچر».
«من که به شما گفته بودم، آقای مونیه».
«جذاب و شجاع. وقتی که از زندگیِ فقیرانهی من باخبر شد قبول کرد که شریک این زندگی شود. لابد تعجب میکنید؟»
«ابداً. ما اینجا به دیدنِ این اتفاقاتِ ناگهانی عادت داریم. من از شنیدن این خبر خوشحالم و به شما تبریک میگویم. آقای مونیه، شما جوانید، خیلی جوان».
«پس اگر ایرادی ندارد، فردا من و خانم کربی شا از اینجا میرویم».
«بنابراین خانم کربی شا هم مثل شما صرفنظر میکند از...؟»
«بله البته. بهعلاوه خودش هم تا چنددقیقه دیگر این را به شما خواهد گفت. فقط یک موضوع کوچک باقی میماند که نمیدانم چهطور مطرح کنم... آن سیصد دلاری که به شما پرداختم، و تقریباً کل داراییِ من بود، آیا برای همیشه به حسابِ هتل تاناتوس منظور میشود یا لااقل قسمتی از آن قابل برگشت است تا من بتوانم بلیت سفرمان را تهیه کنم؟»
«ما آدمهای درستکاری هستیم آقای مونیه. ما هرگز بابتِ خدماتی که عملاً انجام ندادهایم پولی نمیگیریم. فردا صبحِ اولِ وقت، صندوقِ هتل به حسابِ شما از قرارِ روزی بیست دلار بابت پانسیون و خدمات رسیدگی میکند و مابقی را به شما برمیگرداند».
«شما بسیار شریف و بزرگوار هستید! آقای بوئرس تچر، نمیدانید چهقدر نسبت به شما احساسِ قدردانی میکنم! خوشبختیِ دوباره... زندگیِ تازه...»
آقای بوئرس تچر گفت: «درخدمتم آقای مونیه».
بهدنبالِ ژان مونیه که از اتاق بیرون میرفت و دور میشد نگریست. سپس با انگشت دگمهی زنگ را فشار داد و به خدمتکار گفت: «آقای سارکوزی را بفرستید پیشِ من».
چند دقیقه بعد، نگهبان وارد شد: «مرا خواسته بودید آقای رئیس؟»
«بله. سارکوزی، همین امشب گاز را وارد اتاق 113 بکنید. حدود ساعتِ دو بعداز نیمهشب».
«آیا قبلاً باید گازِ خوابآور را هم وارد کنم؟»
«گمان نمیکنم لازم باشد. او خوابِ بسیار خوشی میکند... برای امشب همین کافی است. سارکوزی! همانطور که قرار بود، فردا شب نوبتِ دو دخترِ اتاق 17 است».
وقتی نگهبان بیرون میرفت، خانمِ کربی شا در آستانهی اتاق پدیدار شد. آقای بوئرس تچر گفت: «بیا تو. داشتم دنبالت میفرستادم. مهمانت آمد و خبرِ رفتنش را به من داد».
زن گفت: «گمانم لایقِ مشتلق باشم. کارِ خوب و کاملی انجام دادم».
«و خیلی هم سریع... این را بهحساب میآورم».
«پس برای همین امشب است؟»
«برای همین امشب است».
زن گفت: «طفلک! خیلی مهربان بود، و خیلی هم احساساتی...»
آقای بوئرس تچر گفت: «همهشان احساساتیاند.»
زن گفت: «ولی تو هم خیلی بیرحمی. درست در لحظهای که دوباره به زندگی دل میبندند سربهنیستشان میکنی».
«گفتی بیرحم؟ اتفاقاً رحم و مروتِ ما در انتخابِ همین لحظه است که آشکار میشود. این مرد دغدغهی مذهبی داشت، که من آن را رفع کردم».
نگاهی به دفترِ خود کرد و گفت: «فردا نوبتِ استراحت است، ولی پسفردا تازهواردی برای تو هست. او هم بانکدار است، منتها اینبار سوئدی. اینیکی خیلی هم جوان نیست».
زن که در رؤیای خود سِیر میکرد گفت: «از این پسرِ فرانسوی خوشم آمده بود».
مدیر با لحنِ تندی گفت: «شغل که به میل و اختیار نیست. بیا بگیر، این هم ده دلار دستمزد، بهاضافه ده دلار پاداش».
کلارا کربی شا گفت: «متشکرم».
و چون اسکناسها را در کیفِ دستیِ خود میگذاشت آهی کشید. همین که او رفت، آقای بوئرس تچر قلم خود را برداشت و با دقت، به کمک یک خطکشِ فلزی، روی یکی از نامهای دفترش خطِ قرمز کشید.
پایان.
نویسنده: آندره موروا
برگردان: ابوالحسن نجفی


وبلاگ داستان | داستان کوتاه | داستان های زیبا در وبلاگ استوری