داستان هتل پالاس تاناتوس اثر نویسنده مشهور فرانسوی آندره موروا
ژان مونیه پرسید: «سهام فولاد؟»
یکی از دوازده خانمِ ماشیننویس جواب داد: «یکچهارم، 59 دلار».
تق تقِ ماشینهای تحریر گویی موسیقیِ جاز اجرا میکرد. از پنجره، ساختمانهای غولآسای مانهاتان پیدا بود. تلفنها همه بهکار بود و نوارهای باریکِ کاغذ، پوشیده از حروف و ارقام؛ با مارپیچهای شومِ خود فضای دفتر را میانباشت. ژان مونیه باز پرسید: «سهام فولاد؟»
خانم جرترود آون جواب داد: «59 دلار».
جرترود لحظهای دست نگه داشت و به ژان مونیه نگریست. فرانسویِ جوان در مبل فرورفته بود و سر را میانِ دو دست گرفته و گویی خُرد شده بود. جرترود در دل گفت: «این هم یکی دیگر که زندگیاش بهباد رفت. بدا به حالِ او!... و بدا به حالِ فانی!...»
زیرا ژان مونیه وابستهی دفترِ بانکِ هولمان درنیویورک، دو سال پیش با فانی، منشی امریکاییِ خود، ازدواج کرده بود. ژان مونیه باز پرسید: «و سهام شرکت کنکوت؟»
جرترود آون جواب داد: «28 دلار».
صدای کسی از پشت در شنیده شد. هاری کوپر به درون آمد. ژان مونیه از جا برخاست. هاری گفت: «چه اوضاعی! سهام همه شرکتها بیست درصد اُفت کرده و باز هم احمقهایی هستند که میگویند وضع بحرانی نیست!»
ژان مونیه گفت: «پس معنی بحران چیست؟»
این را گفت و از دفتر بیرون رفت. هاری کوپر گفت: «این هم از پا درآمد».
جرترود آون گفت: «بله. داروندارش بهباد رفت. فانی این را به من گفت. امشب فانی ولش میکند و میرود».
هاری کوپر گفت: «چه میشود کرد؟ بحران است».
درهای زیبایِ برنزیِ آسانسور باز شد. ژان مونیه به درون رفت. گفت: «همکف».
آسانسورچیِ جوان گفت: «سهام فولاد چند است؟»
ژان مونیه گفت: «59 دلار».
خودش به 112 دلار خریده بود و اکنون درهر سهم 53 دلار ضرر میداد. خریدهای دیگرش وضع بهتری نداشت. ثروت مختصری را که سالها پیش با مشقت در آریزونا بهدست آورده بود تماماً در این معاملات ریخته بود و اکنون همه بادِ هوا شده بود. هنگامی که به خیابان رسید همچنان که به طرفِ مترو میرفت کوشید تا آینده را درنظر آورد. دوباره از صفر شروع کند؟ اگر فانی جرأت به خرج میداد این کار شدنی بود. نخستین تلاشها و مبارزههایی که کرده بود، گلههایی که در بیابان میچراند، پیشرفتِ سریعش، همه را بهیاد آورد. وانگهی سالِ عمرش تازه به سی سال رسیده بود. ولی میدانست که فانی رحم نخواهد کرد.
فانی رحم نکرد.
فردا صبح که ژان مونیه بیدار شد و خود را در بستر تنها دید، حس کرد که دیگر نیرویی به تن ندارد. فانی را با همه خشکی و سردیاش دوست داشت. زنِ خدمتکارِ سیاهپوست صبحانه را برایش آورد و تقاضای پول کرد. بعد پرسید: «خانم کجاند، آقا؟»
«رفت سفر».
پانزده دلار به خدمتکار داد و بعد چمدانش را بست. فقط ششصد دلار برایش مانده بود. با این پول میتوانست دو ماه گذران کند، شاید هم سه ماه... و بعد؟ از پنجره به بیرون نگریست. تقریباً هر روز، از یک هفته پیش، در روزنامه شرح خودکشیها فراوان بود. بانکداران، سوداگران، سفتهبازان، مرگ را به مبارزهای که شکست در آن از پیش مسلم بود ترجیح میدادند. از این طبقهی بیستم خود را به پایین پرتاب کند؟ چند ثانیه طول خواهد کشید؟ سه؟ چهار؟ و بعد له شده بر روی زمین... ولی اگر سقوط به مرگ نینجامد چه؟! رنجهای جانگداز، دستوپای شکسته، گوشتهای تباه شده. آهی کشید. روزنامه را برداشت و رفت تا در رستوران غذا بخورد، و تعجب کرد که هنوز غذا به دهنش مزه میکند.
«پالاس هتل تاناتوس، نیومکزیکو... کی با این نشانیِ عجیب به من نامه نوشته است؟»
از هاری کوپر نیز نامهای برایش رسیده بود که اول آن را خواند. رئیس از او میپرسید که چرا دیگر به دفترِ کارش نمیآید. حسابِ بانکیاش 893 دلار بدهکار است. در این مورد چه میخواهد بکند؟ سؤالی بیرحمانه یا سادهلوحانه. ولی سادهلوحی از عیوبِ هاری کوپر نبود. نامهی دیگر را باز کرد. زیرِ نقشِ سه درختِ سرو، این مطالب خوانده میشد:
«پالاس هتل تاناتوس
مدیر: هنری بوئرس تیچر
آقای مونیه عزیز!
اگر امروز این نامه را برای شما مینویسیم از روی تصادف نیست، بلکه براساس اطلاعاتی است که دربارهی شما بهدست آوردهایم و امیدواریم که خدمات ما برای شما مفید واقع شود. شما بیشک ملاحظه کردهاید که در زندگانیِ شجاعترین مردم گاهی وقایعی چندان ناگوار رخمینماید که دیگر مبارزه و تلاش ناممکن میشود، و اندیشهی مرگ بهمثابه امیدِ رهایی به ذهن راه مییابد. چشمها را بستن، به خواب رفتن، دیگر بیدار نشدن، پرسشها و سرزنشها را نشنیدن... بسیاری از ما این رؤیا را دیده و این آرزو را در دل آوردهاند. با این همه، جز در مواردِ بسیار نادر، انسان توانایی ندارد که خود را از رنجهایش برهاند و دلیل این ناتوانی را با مشاهدهی کسانی که دست به این کار زدهاند میتوان درک کرد. زیرا بیشترِ خودکشیها به ناکامیِ موحش منجر شده است. آنکه میخواسته با خالی کردنِ گلولهای درمغزش با زندگی وداع گوید، فقط عصبِ بینایی خود را قطع کرده و محکوم به ادامهی زندگی در نابینایی شده است. آن دیگری که با خوردن چند قرصِ خوابآور میپنداشت که به خوابِ ابدی فرو میرود، چون نمیدانست که باید چهاندازه مصرف کند، سه روز بعد چشم باز کرده درحالی که مغزش از کار افتاده و حافظه اش از میان رفته و دستوپایش فلج شده است. خودکشی هنری است که ناشیگری و تفنن را برنمیتابد و بدبختانه، به حکمِ ماهیتش، درخورِ تجربه کردن و مجرّب شدن نیست.
آقای مونیه عزیز، ما آمادهایم که اگر مایل باشید این تجربه را در اختیار شما بگذاریم. ما هتلی داریم که در مرزِ ایالات متحده امریکا، و کشور مکزیک قرار دارد. به سببِ بیابانی بودن منطقه، از هرگونه نظارت مزاحمان در امان است. ما وظیفهی خود میدانیم که برای آن دسته از همنوعانمان که بنابر دلایلِ جدی و قاطع آرزوی ترکِ این زندگی را دارند، امکانی فراهم کنیم که بی تحملِ رنج، و حتی با جرئت میگوییم بی تحملِ خطر، از عهدهی این کار برآیند.
در پالاس هتل تاناتوس، مرگ به هنگامِ خوابِ شما به آرامترین و شیرینترین شکل روی خواهد داد. مهارتِ فنیِ ما که حاصلِ پانزده سال تجربه و توفیقِ مداوم است (ما در سال گذشته بیش از دو هزار نفر مراجعهکننده داشتیم)، اندازهی دقیق و نتایجِ فوری را به ما امکان میدهد. این نکته را هم بگوییم که برای آن دسته از مهمانانمان که شرعاً دچار دغدغهی مذهبیاند، ما با روشی مدبرانه - که اگر ما را به دیدار خود مفتخر کنید برایتان شرح خواهیم داد - هرگونه مسئولیتِ اخلاقی را از ذمّه ایشان برمیداریم. این را خوب میدانیم که مهمانان ما توانِ مالی چندانی ندارند، و میزانِ خودکشیها با حسابِ بستانکارِ بانکی نسبت معکوس دارد. لذا بی آنکه در تأمین آسایش و رفاه مشتریانمان ذرهای کوتاهی کنیم، سعی کردهایم تا قیمتهای تاناتوس را به نازلترین حدِ ممکن کاهش دهیم. کافی است که هنگام ورود به هتل فقط سیصد دلار پرداخت کنید، و این مبلغ شما را طی اقامتتان نزد ما (که مدت آن باید برای شما نامعلوم بماند) از هر هزینهی دیگری معاف خواهد کرد. کلیهی مخارجِ عمل و حمل و دفن و نگهداری مدفن نیز از همین محل تأمین خواهد شد. بنابر دلایلِ واضح، خدمات جزو همین مبلغ است، و شما ملزم به پرداخت انعام نخواهید بود.
این را نیز بگوییم که تاناتوس در یک منطقهی طبیعیِ بسیار زیبا واقع است و چهار میدانِ تنیس و یک میدانِ گلف با هجده چاله و یک استخرِ صد متری دارد. چون مشتریان هتل، اعم از مرد یا زن، تقریباً همگی به محیط اجتماعیِ فرهیخته تعلق دارند، لذت معاشرت با ایشان، همراه با زیبایی و شکوه مناظر، بر جذابیت بیمانند هتل ما میافزاید.
از مسافران درخواست میشود که در ایستگاه دیمینگ، واقع در نیومکزیکو، از قطار پایین بیایند و در اتوبوس هتل که منتظر آنهاست سوار شوند. خواهشمند است ورود خود را به وسیلهی نامه یا تلگراف، لااقل دو روز زودتر به اطلاع برسانید.
نشانی: تاناتوس، کورونادو، نیومکزیکو».
ژان مونیه یک دست ورق خواست. ورقها را روی میز گسترد تا فال بگیرد. فالِ ورق را فانی به او یاد داده بود.
سفر بسیار طولانی بود. ساعتها قطار از میان مزارع پنبه با غوزههای سفید که سیاهپوستان درآنجا کار میکردند عبور کرد. دو روز و دو شبِ تمام، مدتی به کتاب خواندن و مدتی به خوابیدن سپری شد. سرانجام به بیابانی سنگلاخی با صخرههای عظیم و وهمآسا رسیدند. قطار در تهِ دره از میانِ کوههای سربهفلککشیده میگذشت. رشتههای پهناورِ بنفش و زرد و سرخ بر سینهی کوهها خط میانداخت و در کمرکش کوهها تودههای ابر خیمه زده بود. در ایستگاههای کوچک، مکزیکیها با کلاههای لبهپهن وکتهای چرمی دیده میشدند.
خدمتکارِ سیاهپوستِ واگن به ژان مونیه گفت: «ایستگاه بعدی دیمینگ است. کفشهاتان را واکس بزنم آقا؟»
مونیه کتابهایش را مرتب کرد و چمدانش را بست. از اینکه آخرین سفرش به این سادگی گذشته بود تعجب میکرد. ترمزها به صدا درآمد. قطار ایستاد. باربَرِ سرخپوست که با شتاب از کنار واگنها پیش میآمد از او پرسید: «تاناتوس میروید آقا؟»
قبلاً چمدانهای دو دخترِ جوانِ موبور را که همراهش بودند در چرخدستیِ خود گذاشته بود. ژان مونیه با خود گفت: «آیا ممکن است که این دخترهای خوشگل برای مردن به اینجا آمده باشند؟»
آن دو دختر نیز با حالتی جدی و موقر به او مینگریستند و چیزهایی با هم زمزمه میکردند که او نمیشنید.
مینیبوسِ تاناتوس، به خلاف آنچه تصور میکرد شباهت به نعشکش نداشت. با رنگِ آبیِ تند و با صندلیهای مخملیِ آبی و نارنجیاش، درمیانِ آن همه اتومبیلهای لکنته که محوطه را به صورت بازارِ قراضهفروشی درآوده بودند، و اسپانیاییها و سرخپوستان آنجا قیلوقال میکردند و با هم کلنجار میرفتند، زیر آفتاب برق میزد. صخرههای دو طرفِ جاده پوشیده از گلسنگهایی بود سراسر به رنگِ آبی خاکستری، بالاتر، رنگهای تند کوهها مانند فلزِ براق میدرخشید. رانندهی مینیبوس که لباسِ خاکستریِ رانندهها را به تن داشت، مرد فربهی با چشمهای برجسته بود.
ژان مونیه از روی ادب، و برای اینکه مزاحم دو دختر جوان نباشد، کنار راننده نشست. سپس همچنان که مینیبوس در جادهی پُرپیچوخم از سینهکشِ کوه بالا میرفت، سعی کرد تا با راننده سرِ صحبت را باز کند: «خیلی وقت است که شما رانندهی هتل تاناتوس هستید؟»
راننده زیر لب جواب داد: «سه سال میشود».
«شغل عجیبی دارید».
راننده گفت: «عجیب؟ چرا عجیب؟ من رانندهی مینیبوس هستم. چه چیزش عجیب است؟»
«مسافرهایی که به هتل میبرید، آیا شده که از آنجا برگردند؟»
راننده که کمی ناراحت شده بود جواب داد: «نه همیشه، نه همیشه. ولی میشود هم که برگردند. خودِ من یک نمونهاش».
«شما؟ راستی؟ شما هم اینجا بهعنوانِ مهمان آمده بودید؟»
راننده گفت: «آقا! من این شغل را قبول کردهام که از خودم حرف نزنم. گذشتن از این پیچوخمها هم دشوار است. شما که نمیخواهید جان شما و این دو دختر خانم را به خطر بیندازم؟»
ژان مونیه گفت: «البته که نمیخواهم».
سپس اندیشید که جوابش خندهدار بوده است و لبخند زد.
دو ساعت بعد، راننده بی آنکه لب از لب بردارد، با اشارهی انگشت، بر دامنهی دشتِ هموار، ساختمان هتل تاناتوس را به او نشان داد.
هتلی کمارتفاع به سبکِ معماریِ اسپانیایی و سرخپوستی با بامهای ایوانوار بود، و دیوارهای سرخ با روکشِ سیمانی -تقلیدِ ناشیانهای از خاکِ رس- داشت. اتاقها رو به جنوب بود و درها به رواقهایی آفتابگیر باز میشد. نگهبانی ایتالیایی به پیشواز مسافران آمد. صورتِ تراشیدهاش، در دم، کشوری دیگر و کوچههای شهری بزرگ با خیابانهای پرگل را به یاد ژان مونیه آورد.
خدمتکاری پیش آمد و چمدان او را برداشت.
ژان مونیه از نگهبان پرسید: «شما را کجا دیده ام؟»
«درهتل ریتزِ بارسلونا... اسم من سارکوزی است... در گیرودارِ جنگِ داخلی، سپانیا را ترک کردم».
«از بارسلونا تا مکزیک! چه سفر دورودرازی!»
«آقا، نگهبان همهجا نگهبان است، و کار من همیشه همین بوده، فقط کاغذهایی که اینبار به شما میدهم که پُر کنید کمی مفصلتر و پیچیدهتر از کاغذهای هتلهای دیگر است. البته مرا خواهید بخشید».
کاغذهای چاپی که به سه مسافرِ تازهوارد داده شد تا پُرکنند، پُر از مربعهایِ کوچک، و پرسشها و یادداشتهای توضیحی بود، و توصیه شده بود که تاریخ و محل تولد خود را و نیز نام کسانی را که در صورتِ وقوع حادثه باید خبردارشان کرد با دقتِ کامل بنویسند.
«خواهشمند است دو نشانی از خویشان و دوستانتان بدهید، و بالاخص با دستخطِ خود، و به زبانِ معمولِ خود، عبارتِ زیر را بازنویسی کنید:
«این جانب امضا کنندهی زیر، درعینِ سلامتِ تن و روان، تأیید و تصدیق میکنم که با ارادهی شخصِ خود از زندگی کناره میگیرم، و در صورتِ وقوع حادثه، مدیریت و کارکنانِ پالاس هتل تاناتوس را از هرگونه مسئولیتی معاف میدارم».
دو دخترِ خوشگلِ همسفرِ ژان مونیه که روبهروی یکدیگر پشت میزِ مجاور نشسته بودند، همین عبارت را با دقتِ تمام به زبان خود رونویس میکردند. او متوجه شد که زبان آنها آلمانی است.
هنری بوئرس تچر، مدیر هتل، مردی آرام با عینک دستهطلایی بود که به مؤسسهی خود بسیار مینازید.
ژان مونیه پرسید: «هتل مال خودتان است؟»
«نه آقا، هتل متعلق به شرکت سهامی است، ولی فکر تأسیس آن از من است، و من رئیس مادامالعمرش هستم».
«چهطور تاحالا با مقاماتِ محلی درگیری پیدا نکردهاید؟»
آقای بوئرس تیچر که متعجب و رنجیدهخاطر مینمود گفت:
«درگیری؟ ولی آقای عزیز ما هیچ کاری نمیکنیم که خلاف وظایف هتلداری باشد. ما به مشتریهایمان تمامیِ آنچه میخواهند، را میدهیم، نه چیزی دیگر... وانگهی، آقای عزیز، اینجا مقامات محلی نداریم. محدودهی این سرزمین بهقدری نامشخص است که هیچکس دقیقاً نمیداند آیا اینجا جزو خاکِ مکزیک است یا خاکِ امریکا. این فلات مدتها خارج از دسترس بود. طبق افسانهای که سرِ زبانهاست، چندصد سال پیش عدهای سرخپوست به اینجا آمدند تا برای نجات از مظالم اروپاییها دستهجمعی خودکشی کنند، و اهل محل ادعا میکنند ارواح آن مردهها مدخل کوه را بستهاند و نمیگذارند کسی وارد این فلات شود. به همین دلیل بود که ما توانستیم این زمین را به قیمت بسیار مناسبی خریداری کنیم، و برای خودمان زندگیِ مستقلی داشته باشیم».
«و هیچ شده است که خانوادهی مشتریهاتان از شما عارض بشوند؟»
آقای بوئرس تچر رنجید و با صدای بلند گفت:
«عارض بشوند؟ خداوندا، برای چه عارض بشوند؟ و به کدام محکمه و دادگاه؟خانواده مشتریهای ما خیلی هم خوشحالند که بی جاروجنجال از یکرشته سؤالوجواب و کارهای بسیار پیچیده و حتی غالباً پرمشقت خلاص شدهاند. نه، نه، آقا همهچیز اینجا بهخوبی و خوشی و بهنحوِ صحیح طی میشود، و مشتریهامان دوستانمان هستند... آیا میل دارید اتاقتان را ببینید؟ اتاقتان، اگر ایرادی ندارد، شماره 113 است. شما که خرافاتی نیستید؟»
ژان مونیه گفت: «ابداً. من با تربیت مذهبی بارآمدهام، و باید اعتراف کنم که فکرِ خودکشی برایم سخت ناخوشایند است...»
آقای بوئرس تچر گفت: «ولی اینجا صحبت از خودکشی نیست و نخواهد بود».
این جمله را با لحنی چنان قاطع گفت که ژان مونیه دیگر اصرار نکرد.
سپس خطاب به نگهبان گفت: «سارکوزی، آقای مونیه را به اتاق 113 راهنمایی کنید. ضمناً آقای مونیه، راجع به مبلغِ سیصد دلار، لطف کنید و این مبلغ را سرِ راه به صندوقدارِ هتل که دفترش بغل دفتر من است بپردازید».
دراتاق 113، که پرتوِ درخشانِ غروبِ آفتاب آن را روشن کرده بود، آقای مونیه هرچه گشت اثری از ابزارهای کشنده نیافت.
«چه ساعتی شام حاضر میشود؟»
خدمتکار گفت: «ساعت هشتونیم آقا».
«آیا باید لباس مرتب بپوشم؟»
«اغلبِ آقایان این کار را میکنند، آقا».
«بسیار خوب. من هم میکنم. بیزحمت یک کراوات سیاه و یک پیراهن سفید برایم آماده کنید».
هنگامی که از پلهها پایین رفت، آقای بوئرس تچر با رفتاری مؤدبانه ومحترمانه به پیشوازش آمد: «آقای مونیه، دنبالتان میگشتم. چون شما تنهایید، فکر کردم شاید بیمیل نباشید با یکی از مهمانهای ما، خانمِ کربی شا، سر یک میزِ شام بنشینید».
مونیه از روی بیحوصلگی حرکتی کرد و گفت: «من اینجا نیامدهام که زندگیِ مجلسی و تشریفاتی داشته باشم... با این حال اگر ممکن است این خانم را به من نشان دهید، ولی معرفیام نکنید».
«بهچشم آقای مونیه. آن خانمِ جوان با پیراهن کرپ ساتن سفید که نزدیک پیانو نشسته است و مجلهای ورق میزند، همان خانم کربی شاست... گمان نمیکنم صورتِ ظاهرش ناخوشایند باشد... بله مسلماً چنین نیست. خانمیاست خوش برخورد با رفتاری دلپسند، باهوش و هنرمند...»
مسلماً خانم کربی شا زن بسیار زیبایی بود، با موهای سیاهِ تابدار که به شکل دم اسبی تا پایین گردنش فرومیافتاد، و پیشانیِ بلند و محکمی را آشکار میکرد. چشمهایش خوشحالت و بشاش بود. خداوندا، زنی چنین زیبا و دلآرا برای چه میخواست بمیرد؟
«آیا خانم کربی شا هم...؟ یعنی این خانم هم با همان خصوصیتِ من، همان دلایلِ من، مهمان شماست؟»
آقای بوئرس تچر گفت: «بله»
و با لحنی که معنای سنگینی به این کلمه میبخشید تکرار کرد: «البته».
«پس مرا معرفی کنید».
هنگامی که شام را که ساده ولی عالی بود و بهخوبی سر میزِ آنها آورده میشد خوردند، ژان مونیه از زندگیِ گذشتهی کلارا کربی شا، دستِکم از وقایع عمدهی زندگیِ او، آگاه شده بود. کلارا با مردِ ثروتمند و خوشقلبی ازدواج کرده بود، ولی چون او را دوست نمیداشت شش ماه پیش او را ترک کرد تا به دنبالِ یک نویسندهی جوانِ فتان و لاابالی که در نیویورک با او آشنا شده بود به دیگر کشورهای اروپا برود...ادامه دارد ...
نویسنده: آندره موروا
برگردان: ابوالحسن نجفی
شروعی جدید برای رشد برند شخصی یا کسبوکارت — در ارم بلاگ
مشاهده